تبليغاتX
پاییز صحرا

پاییز صحرا

sendan uzakta hep bir $eyler eksik...

چله زمستون

هوای بهاری

خاطرات دور

فیلتر

فیلتر شکن

موقشنگ رو نتونستم پیداش کنم /فس بوک نیس /سرچ کردم /نبود

رفتم وبلاگش، کامنت ارور میده /اه/نمیدونم میدان آزادی رو دور زده یا نه

دلم برا ال آی تنگه

باز رسیدم به شب /شب جمعه /یعنی بازم امتحان دارم فردا


+نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت20:54توسط مهرنوش | |

تعجب نمی کنم اگر مردم گاه در خفا آرزو کنند که گهگاه دستگیر شوند و

به بازجویی کشیده شوند تا به این وسیله کسی را بیابند

که درباره ی زندگی خودشان با او حرف بزنند.

میلان کوندرا، خنده و فراموش

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت17:25توسط مهرنوش | |

 

بیراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و می کشید
 زین بعد همه عمرم را
 بیراهه خواهم رفت 

  

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت17:12توسط مهرنوش | |

 

ابرهای آسمان هر سرزمینی
شبیه مردمان همان سرزمین می بارند
 ما هرگز رودرروی دریا
 با دریا سخن نگفته ایم
ما باید برگردیم
 چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم
پل ها ‚ منزل ها ‚ واژه ها ‚ ویرانه ها را مرور کنیم
ببینیم چند کلمه کم آورده ایم
چند چراغ شکسته
خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم
 هی روزگار غریب
اصلا این احتمال را هم نمی دهیم
 که گاه ممکن است یک اشتباه درست
تا کجا از یک درست بی اشتباه کامل تر باشد

                             "سیدعلی صالحی"
 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت19:35توسط مهرنوش | |

دلم

خیلی

 برات تنگه

"خدا جون"

ـــــــــــــــــــــ

گاهی همین طوری از خانه بزن بیرون
بی خیال هر چه که هست
وهم هوا از حیرت نمور علف لبریز است
 خنکاست
 خدایی کن
 عشق همین است دیگر
تو باید از گردنه های باران گیر بسیاری بگذری
این را پایت نوشته اند
 دست بردار دختر
 گاهی باید تنها برای یکی پاره نور
 شنیدن یک تکه یک ترانه حتی
همتای صبوح کشان سحری
از هزار و یک شب این آسمان خواب آلوده بگذری
خیال کردی تو
 عشق فقط لا به لای کلمات ساده ی من است ؟

                                  " سیدعلی صالحی"
هوو ... راه ها مانده تا خیلی از غروب

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت18:41توسط مهرنوش | |

 

دلم خيلي واسه خودم تنگ شده....
نمي دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرين بار توي يه کوچه با ديوارهاي قديمي با اصالت و فرهنگ با هم بوديم....
من بودم و خودم....
مست از نسيم عشق به باهم بودن فکر مي کرديم....
هر دري رو واسه پيدا کردن دلبر مي زديم...
گاهي من خسته مي شدم و گاهي اون....
اما گاهي من به اون دلداري مي دادم و گاهي اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتيم.....
مي گفتيم و مي گفتيم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهي تنها نسيمي که گلبرگي رو نوازش کرده بود افکار آتشين مارو خنک مي کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بوديم....
مي دونستيم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش  آخر فنا....
ولي يهو هوا سرد شد...
تاريک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز ديگه کسي منو نديد..
نفهميد...
و نخواست..
حالا من گم شدم

و تو تاريکي گم شدن

تنها آوازه خواني تنهام....

 

 

                                                 "  اسم نویسنده یا سراینده اش رو پیدا نکردم"

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت18:14توسط مهرنوش | |

میان این همه سیاست

گناه کودکان جنگ چیه

"کودکان  غزه"

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت22:11توسط مهرنوش | |