ناتوان و مريض , مي خزم

در خاکستر اشتباهات گذشته ام

در حال فرار از تاريکي اشک هايم

و از ضربان هاي سرد قلبم

در اين غم زجر بکش
 
غم  نفرتي هميشه فروزان

اين خاکسترهاي زندگي من است

که با شکنجه هاي تو سوخت و نابود شد

به روي زانوهايم ... به خاطر مي آورم

سالهاي از دست رفته ام در اين ديوانگي سياه

خشونت به سرعت رشد مي کند

هنگامي که خاطرات زنده زنده مرا مي بلعند

خدايا , آرزويم پايان يافتن مشکلاتم است

ولي براي مردن آماده نيستم

انسانيت ديگر معنا ندارد

تنها يک دلقکِ اضطراب

ناتوان براي فرار

تاريک ترين جنون