z9wbe17o2o1ypywx9k2.jpg

حالم اصلا خوب نيست
 از همان گرگ و ميش کله ي سحر
تا همين الان که آفتاب دارد آسوده می شود
هنوز ساعت : هشت و نيم شب است
عقربه ها خسته اند بي خيالند خاموشند
زمان از رفتن به جانب افعال اينده باز مانده است
 ماضي مطلق
آخرين لهجه ي بعيد باد و ستاره و درياست
سال هاست
 که رفتگر نارنجي پوش کوچه ي ما
هي پاييز را خلاف بادهاي شمالي مي راند و باز
 باران و برگ و رگبار ستارگان مرده را
پاياني نيست
هفته ها
 هزاره هاست
که هنوز ساعت : هشت و نيم شب است
ساعت هشت و نيم شب است