من متولد پاییزم...
و در همچین شبی با اولین گریه من
مامان به آرزوی ۱۲ساله اش رسید
اشک شوق از چشمان بابای جاری شد
و .....
نمی دونم آرزوی مامان قشنگ بوده یا نه
که برای رسیدن به اون دوازده سال صبر کرده
و بابا برا شکر گذاری از حق تعالی
هفت سال گوسفند قربونی کرده...
و من در همچین شبی باز دارم
۰۱۱۱
رو گوش میدم
..... از دیدن یادگاری دلم میگیره
.... این زندگیمه که بی تو زندونه
....... نمی خوام عشقم ازم خسته شه
......... امیدوارم دوست داشتنت کم نشه
........... یه روزی گفتی میرم
............ تو که تنهام گذاشتی رو قلبم پا گذاشتی
................ ............................ جوابت این بود که فراموشم کن
عشق این زمونه مفت شده.......
منم میرم دنبال عشقم.....
پی نوشت: قول داده با ۱۰۰ تا قلب امروز رو بهم تبریک بگه
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 20:27 توسط مهرنوش
|