بی خوابی زده به سرم یه سر رفتم حیاط هوای تازه کنم

 یخ زدم برگشتم

 یه روزم که تعطیلم

خودم نمی تونم بخوابم

اوه خیلی فکرا تو ذهنم  هستش که نمیذاره بخوابم

فکر مینا

فکر داداشی که الان اصفهان هستش

و...

 پریروز"":تو دفتر نشسته بودم یکی از بچه ها اومد

 که خانم صادقی خانم معلم کارتون داره

رفتم کلاس دیدم مینا داره اشک میریزه

 اونم چه اشکی تا بیام بپرسم چی شده و برا چی

آبغوره گرفتی نصف جون شدم

مینا: مهرنوشی

مهر نوشی

: بگو دیگه چی شده

مینا: محسن محسن

: خوب چی شده برا محسن اتفاقی افتاده

:محسن ازدواج کرده

: اوه منم فکر کردم حالا چی شده چه اتفاقی افتاده

: برا من اتفاق سختی  هستش

: بی خیال راحت شدی دیگه رسیدی به نقطه پایان انتظار

دیروز مینا میگفت : شب تا صبح نخوابیدم همه اش به محسن فکر کردم

بهش گفتم : الکی خودت رو با غم از دست دادن اون خسته نکن

 اون رفت پی عشق خودش

 الان یه ذره هم به فکر تو و اینکه زانوی غم به بغل گرفتی نیستش

عمرت رو به خاطر اونی که ارزش نداره هدر نده

اینارو گفتم که  بتونه کمی راحت فراموشش کنه

ولی بازم این غصه مینا نمیذاره من یه روزتعطیلی خوش باشم

پ ن :میرم که بخوابم تا لنگ ظهر