توش چی بود ولی امانت پیش من گذاشت
هوا دیگه داشت تاریک میشد یه جا بود مثل هفته بازار که
همه چی برا فروش میارن
کمی از خونه دور شدم و رفتم پیش فروشنده ها
چند نفری بهم نزدیک شدن
ترس برم داشت
خواستم برگردم ولی دیگه دیر شده بود
دنبال اون بسته بودند
گردنم رو گرفته بودند و دیگه داشتن نفله ام میکردند
که یادم افتاد میتونم فرار کنم
و خودم رو نجات بدم
یه جاده بود
اونارو داشتم پشت سر میذاشتم
نمی دونم چه قدرتی بود که منو داشت
از دست اونا نجات میداد
اگه اون ماشین نبود من هیچ موقعه نمی تونستم جان
سالم به در ببرم
رفتم
رسیدم به یه محلی که خیلی قدیمی بود
یعنی باید امانتی رو میدادم دست اون پیرمرد
همین که بهش رسید و موضوع رو باهاش درمیان گذاشتم
گفت باید از اینجا دور بشیم اونا حتما پی تو تا اینجا اومدند
داشتیم میرفتیم که دیدم همون مرده با موتور دم
مغازه پیرمرده واساده و داره میاد تو
آروم گزارش رو به پیر مرده گفتم
گفت باید از در عقب خارج بشیم
مگه در باز میشد
دستام یخ زده بود
به هر جون کندی بود
درو باز کردیم و زدیم بیرون
از در عقبی دیدم که مرده سوار موتورش شده
و داره میره
سعی کردیم که متوجه ما نشه
به پیر مرده گفتم باید مواظب خودت باشی
یارو میدونه که پاکت امانتی به دستت رسیده
حتما بازم میاد سراغت
من اینو که دیدم از قتل هم واهمه نداره
خون جلو چشاش رو گرفته
از طرف قبرستون راهیه ده شدیم
شب و صدای هر جک و جونوری
داشتم زهره ترک میشدم
پیرمرده گفت رفتن به خونه اصلا صلاح نیست
باید بریم به مسجد
همه اونجا جمع هستند
شاید اونجا نتونه آسیبی بهمون برسونه
مردم مشغول نماز بودند
رفتیم تو
منم مجبور شد م که با همه خستگی برم
یعنی اگه نمی رفتم
بایدخودم رو اون دنیا میدیدم
سر درد شدید گرفته بودم
کمی نشسته بودیم
که دیدم همون مرد موتور سوار
داره میره طرف پیرمرد
منو ندید
دیگه داشتم
از حال میرفتم که الان بلایی سر پیر مرده
میاره
اون بسته چی بود که سر اون
باید این همه اتفاق بیفته
مرده رفت نشست بغل پیرمرده
........ دیگه داشتم از هوش میرفتم
که از این خواب دیونه کننده بیدار شدم
هنوزم دستام یخ زده
هر کار کردم نتونستم فراموشش کنم
اومدم تا به تو بگم
کمی آروم بگیرم
این شبا
بی خوابی و دیونگی زده
به سرم
پ ن :هنوزم سر درد ول کنم نیست دوشب میشه که زورکی هم اتاقیم شده