بعد کلی کشمکش داشتم می نوشتم کشمش با جمع دوستان ،نشستیم به فال قهوه.
ما قهوه رو نوش جان کردیم و خانمه با دقت نگاه به ته فنجان و نعلبکی کردو نشست به
گفتن .به من که رسید یه نگاه کرد و گفت :آینده خوبی برات می بینم
برا همه
فاز مثبت می اومد داشت میگفت با آقات یعنی شوهرم که مدیرمون پرید وسط حرفش گفت
مجرده ،اه ،ته دلم گفتم واسه چی گفتی مجردم نمیگفتی میدیدم با آقام
چه مشکلی دارم
همین که گوشی دستش اومد مجردم گفت بختت روشنه
تا اون موقعه فکر میکردم اداره
برق با من دشمنی داره،تا شش ماه دیگه
میری خونه بخت
قند توی دلم شکر شد
ولی میدونستم اونم نمی تونه کاری انجام بده
به ریشش خندیدم ،البته ریش نداشت
پس الکی خندیده بودم
آخه بعد شش ماه بختم روشن نشد که هیچ
به این نتیجه
رسیدم که اداره برق واقعا با من دشمنی داره
دیگه از بس ته دیگ آش و ... بهم زدیم که اونا هم از ما شاکی هستن ،از ما منظورم دخترای
پشت کنکوری ازدواجه
البته دیگ آش رو بهم زدیم که ته نگیره فکر نکنم ته اونا شوهر
انبار کرده باشن اگه بود که تا حالا توی دیگا غرق شده بودیم
این تابستونم داره میاد
ولی از شازده
با اسب سفید خبری نیس،یا اسبش چلاق شده یا خودش![]()
![]()
اسبش چلاق شه یه کاریش میشه کرد ،وای خدا خودش چلاق نشه
لنگان لنگان
بیاد سر قبرم خودش رو میرسونه ؛آرزو به دل نمی میرم
دیگه واسه خانواده زحمت
نمیشه بنویسن جوان ناکام
اونم چه جوان رعنایی![]()
![]()
پی نوشت :خیلی زیبا نوشتم ،احسنت به خودم
تا بلا گفا ارور نداده و برقا قطع نشده زودی برم ثبتش کنم
پی نوشت دو: چه جالب ثبت شد